خاطرات نویسنده  سری یک

مرگ در تاريکي


فصل يک معدن

آههههههههههههه
خدا رو شکر باز يه کابوس بود
...يه خواب ترسناک که توش فقط تاريکي هست و منم در حال فرار از سايه ها
يه ليوان اب باز دوباره من و زنده ميکنه
يه نفس عميق خيلي عميق که نشون بده هنوز زنده هستم
دستم و رو قلبم فشار ميدم و به تپش هاي نا منظمش گوش ميدم
فکر کنم در نيم شب ،
باز شب من تموم شده  چون خواب ديگه تو چشم هاي وحشت زده ام نمياد.
پس مينوسم از يک درد يک خاطره ي تلخ
چهار ساله پيش همراه خانواده عمويم به روستا رفته بوديم
پيش مادر و پدر بزرگ مريضم
هميشه بعد از ديدنشون تنها کاري که ميکردم ميرفتم تو فکر، عجب چهره هاي خسته و درمانده اي داشتن
و ميدونستم پشت اين چهره ها راز هاي زيادي پنهان شده و منم کنجکاو،

و دوست داشتم همه ي اون اسرار را از زير زبونشون بيرون بکشم
شب شد.

رفتم بالا سر بابا بزرگم و دستش رو گرفتم
بنده خدا تازه داشت خواب به اون چشم هاي ريز و چروکيده اش غلبه ميکرد
که من  بدون اينکه بهش فرصت بدم بتونه منو  از خودش دور کنه
گفتم بابا بزرگ من خوابم نميبره
برام از خاطراتت تعريف کن يا اصلا بيخيال يه چيزي هست خيلي ذهنم رو مشغول کرده
اون معدني که 30 کيلومتري روستا هست ؟ داستانش چيه؟

خواهش ميکنم بيشتر درباره اون معدن بگو
چشماش رو با دست ماليد تا يکم هشيار تر بشه گفت الياس باز شروع نکن
من که ميدونم باز ميخواي يک کار احمقانه کني
گفتم احمقانه نه شجاعانه فقط ميخوام بدونم اخه چرا همه از اون معدن ميترسن مگه چي داره
خنده اي زد و گفت من بچه ام ..!!!؟؟؟
يعني ميخواي بگي تو نميدوني
گفتم دونستن که اره ولي خوب هيج کي جواب سوال هاي منو نميده
دستمو فشار داد و گفت باش بپرس؟
نوه ي خودمي ديگه.!؟
گفتم :اول جريان اون تيکه سنگ چيه که رنگش قرمزه و انگار مثل چشمه ي خون نزديک در وروديه معدن افتاد
گفت منظورت سنگ جنون هست
سنگ جنون چيه بابا بزرگ ،اصلا چرا سنگ جنون.. نوه ي گلم ، خيلي وقت پيش يکي ميخواست اين سنگ رو ببره و روش ازمايش کنه ولي وقتي يک تيکه سنگ رو واسه ازمايش برد بعد از مدتي حالش بعد شد
شنيدم که بقيه اهالي روستا ميگفتن ديونه شده
منم که کنجکاويم گل کرد گفتم پس لازم شد منم يک تيکه ازش رو برا خودم بردارم من که ديونه هستم
ديونه تر از اينم مگه ميشم

ادامه دارد...........

نوشته شده توسط الیاس

دست نوشته 3

www.akharin-khonasham.blogfa.com

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت سوم داستان

باسلام خدمت خواننده های عزیز شرمنده دیر شد

مشکلات داشتم

خوب تا اینجا رو گفتم که ،گروهی که به کوه رفته بودن برگشتند تا صبح با طلوع خورشید دوباره برای

جستجودختر بچه گمشد ه به کوه بروند و قرار شد کودک جنیان  رو در خانه یکی از اهالی روستا به نام بنی

قاسم نگه دارند با تمام اتفاقات، آن شب تمام شد و صبح فرا رسید و با اولین اشعه نور خورشید و بعد از

نماز  اهالی روستا که دیشب نتواستن برای جستجو به بالای کوه بروند اماده  شدند تا دختر بچه را پیدا کنند 

و به سمت کوه حرکت کردند خیلی ها که از ترس شب رو تا صبح بیدار بودن و به زور پلک هاشون رو باز

نگه داشته بودن وقتی به کوه رسیدن ۴ گروه ۴ نفر ، برای جستجو منقطه تشکیل دادند و قرار شد هر

کس خبری بدست آورد با  صدای طبل های کوچکی که همراه داشتند  بقیه را خبر کنند خوب هر کس به

سمتی رفت پدر بزرگ من هم راه 3 نفر دیگر به سمت کوهای هماکین (اصطلاح محلی نام یکی از کوهای آن

منطقه) حرکت کردن نزدیکی ظهر بود که به نزدیکی کوه هماکین رسیدن چون کو های آن منطقه شامل غار

های زیادی بود جستجو سختر میشد و همچنین شایعاتی مبنی به اینکه در این کو ه ها گنجی تلسم شده

هست نیز وجود داشتکه هر کس یکی از آن اشیاء گنج را بردارد نفرین میشود اما تا حالا کسی نتوانسته بود

 آن غار راه پیدا کندچون دروازه مخفی داشت و ازفاصله چند کیلومتری میشد غار را دید اما نزدیک که میشدید  از غار خبری نبود..

 >>>ادامه داستان در ادامه مطلب<<<

ادامه نوشته

دست نوشته 2

آخرین خوناشام

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت دوم

قبل از نوشتن قسمت دوم این ماجرا دوستانی که به تمسخر گرفتن باید بدونن حتی اگه شما هم بارو نکنید من ناراحت نمیشم حتی اگه 1 میلیارد نفر بیان باز مسخره کنن تا اتفاقی برای ما انسان ها نیوفته باور کردن خیلی چیز ها برای ما سخته

خوب صدای تبل به صورت 2 تا 2 تا با فاصله های 1 دقیقه شنیده میشد اهالی روستا تصمیم گرفتن گروهی تشکیل بدن و با مشعله های به کوه بروند شاید دختر بچه گم شده  آنجا بود پدر بزرگ من هم یکی از اون داوطلب ها بود حدود 20 نفری میشدن با تمام ترسهای که داشتند به سمت کوه حرکت کردند و در تاریک شب از چشم اهالی روستا ناپدید شدن ترس را شاید میشد به راحتی در چشمان مردم روستا دید. پس ان کودک ترسناک رو باید چه کار کرد سوالی بود که خیلی ها از خودشون میپرسیدن یک روستای کوچک با این همه اتفاقات وحشتناک و در اون گوشه  کسی هم  جرات نزدیک شدن به آن کودک جنیان  را نداشت و صدای گریه های او هر لحظه گوش خراش تر میشد تمام مردم دهکده با فانوس هایشان بیرون دور هم جمع شده بودن تا تصمیمی بگیرند خلاصه با مشورتی که کردن  قرار شد کودک جنیان را به خانه ی یکی از اهالی روستا که مرد مومنی هم بود ببرند چون نه زن داشت و نه بچه چون دو سال پیش زنش را به دلیل بیماری از دست داده بود و قرار شد چند نفر از مردان روستا هم به او در نگهداری ان کودک کمک کنند تا شاید بتوانند به این وسیله آن دختر مظلوم رو پس بگیرند یک معامله در پیش بود کودک جنیان در مقابل آن دختر(ولی نکته ای که بعدا  متوجه آن شدند  و چرا آن  لحظه کسی به ذهنش خطور نکرد جنیان چرا آن کودک را انجا گذاشته بودند ؟برای دونستن این مطلب باید یکم مطالعه کنید میخوام ببینم کی میتونه درست حدس بزنه ؟

                                  برای خوندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

دست نوشته

www.akharin-khonasham.blogfa.com

 

بسم الله الرحمن الرحیم

من هر ماه یک قسمت از ماجرای عجیب و باور نکردنی زندگی خودم  در یک جزیر رو براتون میخوام بگم

اگه واقعا جراتش رو داری و نمیترسی میتونی بخونی وگرنه من پیشنهاد میکنم نخونید .....( عواقب بدی داره)

دوست دارم زندگی خودم برا برای بینندگان این وبلاگ بگم

شاید باور کردنی نباشه اما حقیقت داره

اسم من تو این وبلاگ سینا هست هر چند تو شناسنامه چیز دیگه ای هستم اما دوست دارم سینا صدام کنن

من 22 سال دارم و در یکی از جزیر ه های استان هرمزگان به دنیا امده ام به دلایلی نمیتونم اسم جزیر رو بگم

الانم که این ماجرا ها رو مینویسم تازه 1 ماه هست که اوضاء روحیم بهتر شده و وقتی به خاطراتم فکر میکنم مو های تنم سیخ میشه؟ فقط خوبه بدونیداشباح و به خصوص جن ها در نواحی جنوبی کشور و نزدیک ساحل بیشتر دیده میشوند و زندگی میکنند.شاید باور نکنید اما هنوز هم جن گیر وجود داره و شاید همین الان که این داستان رو مینویسم یکی داره منو میبینه هنوز هم میترسم.

ماجرا از اونجا شروع شد که افراد روستایی ما که در ان جزیره زندگی میکردن یک کلبه ی قدیمی رو اتش زدند البته اینو از پدر بزرگم شنیده ام دلیلش هم این بود که از اون کلبه که خیلی قدیمی بود و با کاه گل و تن درخت خرما درست شده بود شب ها چیزی ها و صدا های عجیبی به گوش میرسید و اتش زدن کلبه هم به منظور گم شدن یک بچه تازه به دنیا اماده بود چون فکر میکردن مکان زندگی اشباح و جن ها هست ولی یک کار خودسرانه بود چون واقعا اون مکان نفرین شده بود و به دلیل اتش گرفتن اون کلبه دیگه هیچ وقت خواب خوش به چشم اهالی روستایی ما در اون جزیره دور افتاد نیومد همیشه شب هاچند نفر کشیک بودن و یک زنگ هم درست کرده بودن که مثله زمان های قدیم در هنگام خطر ادم ها رو بیدار کنند

ادامه ماجرا در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته