آخرین خوناشام

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت دوم

قبل از نوشتن قسمت دوم این ماجرا دوستانی که به تمسخر گرفتن باید بدونن حتی اگه شما هم بارو نکنید من ناراحت نمیشم حتی اگه 1 میلیارد نفر بیان باز مسخره کنن تا اتفاقی برای ما انسان ها نیوفته باور کردن خیلی چیز ها برای ما سخته

خوب صدای تبل به صورت 2 تا 2 تا با فاصله های 1 دقیقه شنیده میشد اهالی روستا تصمیم گرفتن گروهی تشکیل بدن و با مشعله های به کوه بروند شاید دختر بچه گم شده  آنجا بود پدر بزرگ من هم یکی از اون داوطلب ها بود حدود 20 نفری میشدن با تمام ترسهای که داشتند به سمت کوه حرکت کردند و در تاریک شب از چشم اهالی روستا ناپدید شدن ترس را شاید میشد به راحتی در چشمان مردم روستا دید. پس ان کودک ترسناک رو باید چه کار کرد سوالی بود که خیلی ها از خودشون میپرسیدن یک روستای کوچک با این همه اتفاقات وحشتناک و در اون گوشه  کسی هم  جرات نزدیک شدن به آن کودک جنیان  را نداشت و صدای گریه های او هر لحظه گوش خراش تر میشد تمام مردم دهکده با فانوس هایشان بیرون دور هم جمع شده بودن تا تصمیمی بگیرند خلاصه با مشورتی که کردن  قرار شد کودک جنیان را به خانه ی یکی از اهالی روستا که مرد مومنی هم بود ببرند چون نه زن داشت و نه بچه چون دو سال پیش زنش را به دلیل بیماری از دست داده بود و قرار شد چند نفر از مردان روستا هم به او در نگهداری ان کودک کمک کنند تا شاید بتوانند به این وسیله آن دختر مظلوم رو پس بگیرند یک معامله در پیش بود کودک جنیان در مقابل آن دختر(ولی نکته ای که بعدا  متوجه آن شدند  و چرا آن  لحظه کسی به ذهنش خطور نکرد جنیان چرا آن کودک را انجا گذاشته بودند ؟برای دونستن این مطلب باید یکم مطالعه کنید میخوام ببینم کی میتونه درست حدس بزنه ؟

خوب کودک جنیان را به خانه ان مرد بردن که مرد روستا او را بنی قاسم صدا میکردند در طرف دیگر ماجرا آن 20 نفری که به سمت کوه رفته بودند تا شاید دختر بچه را پیدا کنن  قرارداشت حدود 3 کیلومتری از روستا دور شده بودند و به نزدیکی کوه رسیده اند  یک گروه 5 نفر در پایین کوه قرار شد منتظر بماند و 15 نفر دیگر که جوانتر بودن و راحت تر میتوانستن از کوه بالا بروند به سمت قله حرکت کردند کوه زیاد مرتفعی نبود اما به صورت کوه های زیادی بود که به هم متصل شده بودن و یک رشته کوه کوچکی را تشکیل داده بودند 300 متری از ارتفاعات کوه بالا رفته بودند که صدای طبل قطع شد و سکوتی عجیب همه جا را فرا گرفت در همین هنگام که افکار آنها سر در گم شده بود سنگ های زیادی از بالای که به سمت پایین ریزش کرد نه دید کافی وجود داشت و نه راه فراری هر کس به سمتی گریخت  و پناهگاهی برای خود پیدا کرد و 2 و 3 نفر هم مجروح شدن ایا از این به بعد و صعود به قله کار عاقلانه ای به نظر میامد با تصمیمی که گرفتن از صعود به قله منصرف شدن تا صبح با اولین پرتو نور خورشید در طلوع افتاد برای جستجو به کوه برگردند در راه برگشت بودند که صدای گریه ی کودکی  از بالای کوه شنیده شد آیا صدای گریه آن نوزاد گم شده بود هیچ کس جوابی برای این سوال نداشت در ذهنش . همچنین  صعود به قله هم بسیار خطرناک بود تازه مجروحین را برای درمان باید سریعابه روستا میبردند پس ناگزیر راه روستا راه در پیش گرفتن

ادامه ماجرا رو براتون تو فسمت بعد مینویسم

البته توجه کنید پدر بزرگم وقتی این داستان رو برام تعریف میکرد یک حال و هوای دیگه داشت مو به تن ادم سیخ میشد خلاصه این داستان رو من 3 سال پیش شنیده بودم اگه خوب نمیتونم بنویسم ببخشید تازه بهتون هم گفته بودم فکر کردن به بعضی چیزا باعث میشه حالم بد بشه و سرم درد کنه شاید اگه چیز های که برای من اتفاق افتاده بود برای هر کس اتفاق میوفتاد دیوانه میشد هر چند دیگه مثل قبل نمیتونم تمرکز کنم رو چیزی

 

                                همیشه چشمانی هستند که شما رو نظاره میکنند