دست نوشته 3

www.akharin-khonasham.blogfa.com

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت سوم داستان

باسلام خدمت خواننده های عزیز شرمنده دیر شد

مشکلات داشتم

خوب تا اینجا رو گفتم که ،گروهی که به کوه رفته بودن برگشتند تا صبح با طلوع خورشید دوباره برای

جستجودختر بچه گمشد ه به کوه بروند و قرار شد کودک جنیان  رو در خانه یکی از اهالی روستا به نام بنی

قاسم نگه دارند با تمام اتفاقات، آن شب تمام شد و صبح فرا رسید و با اولین اشعه نور خورشید و بعد از

نماز  اهالی روستا که دیشب نتواستن برای جستجو به بالای کوه بروند اماده  شدند تا دختر بچه را پیدا کنند 

و به سمت کوه حرکت کردند خیلی ها که از ترس شب رو تا صبح بیدار بودن و به زور پلک هاشون رو باز

نگه داشته بودن وقتی به کوه رسیدن ۴ گروه ۴ نفر ، برای جستجو منقطه تشکیل دادند و قرار شد هر

کس خبری بدست آورد با  صدای طبل های کوچکی که همراه داشتند  بقیه را خبر کنند خوب هر کس به

سمتی رفت پدر بزرگ من هم راه 3 نفر دیگر به سمت کوهای هماکین (اصطلاح محلی نام یکی از کوهای آن

منطقه) حرکت کردن نزدیکی ظهر بود که به نزدیکی کوه هماکین رسیدن چون کو های آن منطقه شامل غار

های زیادی بود جستجو سختر میشد و همچنین شایعاتی مبنی به اینکه در این کو ه ها گنجی تلسم شده

هست نیز وجود داشتکه هر کس یکی از آن اشیاء گنج را بردارد نفرین میشود اما تا حالا کسی نتوانسته بود

 آن غار راه پیدا کندچون دروازه مخفی داشت و ازفاصله چند کیلومتری میشد غار را دید اما نزدیک که میشدید  از غار خبری نبود..

 >>>ادامه داستان در ادامه مطلب<<<

ادامه نوشته

داستان جدید(خراب شدن ماشین در جاده)

 

www.akharin-khonasham.blogfa.com

دوستان ازتون خواهش میکنم چند دقیقه وقت بزارید و این داستان ترسناک رو بخونید:
دوستم تعريف ميکرد که يک شب موقع برگشتن از ده پدري تو شمال طرف اردبيل، جاي اين که از جاده اصلي بياد، ياد باباش افتاده که مي گفت؛ جاده قديمي با صفا تره و از وسط جنگل رد ميشه!

اينطوري تعريف ميکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پيچيدم تو خاکي، 20 کيلومتر از جاده دور شده بودم که يهو ماشينم خاموش شد و هر کاري کردم روشن نميشد.
وسط جنگل، داره شب ميشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بيرون يکمي با موتور ور رفتم ديدم نه ميبينم، نه از موتور ماشين سر در ميارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکي رو گرفتم و مسيرم رو ادامه دادم. ديگه بارون حسابي تند شده بود.

با يه صدايي برگشتم، ديدم يه ماشين خيلي آرام و بيصدا بغل دستم وايساد. من هم بيمعطلي پريدم توش.
اين قدر خيس شده بودم که به فکر اين که توي ماشينو نيگا کنم هم نبودم. وقتي روي صندلي عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، ديدم هيشکي پشت فرمون و صندلي جلو نيست!!!

>>ادامه داستان در ادامه مطلب<<

ادامه نوشته