دست نوشته 3
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت سوم داستان
باسلام خدمت خواننده های عزیز شرمنده دیر شد
مشکلات داشتم
خوب تا اینجا رو گفتم که ،گروهی که به کوه رفته بودن برگشتند تا صبح با طلوع خورشید دوباره برای
جستجودختر بچه گمشد ه به کوه بروند و قرار شد کودک جنیان رو در خانه یکی از اهالی روستا به نام بنی
قاسم نگه دارند با تمام اتفاقات، آن شب تمام شد و صبح فرا رسید و با اولین اشعه نور خورشید و بعد از
نماز اهالی روستا که دیشب نتواستن برای جستجو به بالای کوه بروند اماده شدند تا دختر بچه را پیدا کنند
و به سمت کوه حرکت کردند خیلی ها که از ترس شب رو تا صبح بیدار بودن و به زور پلک هاشون رو باز
نگه داشته بودن وقتی به کوه رسیدن ۴ گروه ۴ نفر ، برای جستجو منقطه تشکیل دادند و قرار شد هر
کس خبری بدست آورد با صدای طبل های کوچکی که همراه داشتند بقیه را خبر کنند خوب هر کس به
سمتی رفت پدر بزرگ من هم راه 3 نفر دیگر به سمت کوهای هماکین (اصطلاح محلی نام یکی از کوهای آن
منطقه) حرکت کردن نزدیکی ظهر بود که به نزدیکی کوه هماکین رسیدن چون کو های آن منطقه شامل غار
های زیادی بود جستجو سختر میشد و همچنین شایعاتی مبنی به اینکه در این کو ه ها گنجی تلسم شده
هست نیز وجود داشتکه هر کس یکی از آن اشیاء گنج را بردارد نفرین میشود اما تا حالا کسی نتوانسته بود
آن غار راه پیدا کندچون دروازه مخفی داشت و ازفاصله چند کیلومتری میشد غار را دید اما نزدیک که میشدید از غار خبری نبود..
این داستان از
آنجا آماده بود که سال ها پیش یک شکارچی که برای شکار خرگوش و کپک به این کوهها رفته بود در
نزدیکی های غروب باران شروع به باریدن کرد که ناگهان از بالا کوه سر خورده و یکی از پاهاش زخمی
میشه و برای در امان ماندن از باران کشون کشون خودش رو به یک غار میرسونه وقتی به خودش مییاد
میبینی اطراف غار نوشته های عجیب که بیشتر شبیه نقاشی بودن هست کنجکاو میشه که غار رو
رو بیشتر بگرده که متوجه گنج تو اون غار شد در بین ا اشیاء گرانبهای اون گنج تفنگی با دسته طلایی
بوده اون مرد هم چون شکار چی بوده بسیار از تفنگ خوشش مییاد ،تفنگ قدیمی خودش رو میزاره و اون
تفنگ رو با دسته طلایی بر میداره و خوشحال از اینکه تونستن گنجی رو پیدا
کنه منتظر میشه تا صبح بشه وقتی صبح بلند میشه میبنه یکی از دستاش بی حس شده و حرکتی
نداره و از درخروجی غار خبری نیست یکی دو روز تو غار همینجوری میمونه و اذوقه اش هم تموم میشه
نا امید از اینکه دیگه زنده نمی مونه میره اون تفنگ با دست طلایی رو که بعد از برداشتنش این اتفاقات
به سرش اومده بود میزاره سر جاش و منتظر مرگ میشه نصف شب بوده که با صدای عجیبی از خواب
بلند میشه میبنی بادی از بیرون به درون غار می وزه وقتی به انتهای غار میرسه با تعجب مینده در غار
بازه ولی دیگه حتی جرات نمیکنه برگرده و اسلح قدیمی خودش رو برداره و به سرعت و با پای لنگان و
دستی معلول از اونجا فرار میکنه والا من راست و دروغش رو نمیدونم ولی خوب دنیا بزرگ هست و
نمیتونم بگم این داستان نمیتونه واقعی باشه چون سحر و جادو و تلسم وجود داره حتی تو کتاب مقدس تمام
دین ها بهش اشاره شده و کسایی که این قدرت ها رو دارن روح خودشون رو به شیطان فروختن که بعدا
بیشتر براتون درباره سحر و جادو میگم چقدر از داستان خودمون فاصله گرفتیم...
در خانه بنی قاسم صدای آن کودک هنوز قطع نشده بود و همچنان در حالا گریه کردن بود و خواب
را از چشمان خانه گرفته بود بنی قاسم به دیگر دوستانش گفت شاید این کودک گرسنه باشد و به همین
دلیل گریه میکند سوال اینجا بود که چه غذایی میخورد او که انسان نیست از انجا که بنی قاسم اطلاعاتی در
باره ی جن ها داشت میدانست جن ها استخوان میخورند یعنی در اصل استخوان رو بو میکشن ( یک نکته
همینجا بگم دوست های خوبم اینو بودنید وقتی استخون میخورید دستتون رو خوب بشورید و دست نشسته
نخوابید چون جن ها در اطراف شما جمع میشن و اینکه استخوان رو تا اخر نخورید که دیگه هیچی گوشتی
روش نمون یا مغز تو استخون رو ) گوشتی که در خونه داشت را استخوانش رو جدا کرد و نزدیک کودک
برد .کودک نفس عمیقی کشید و اروم شد درهمین حال بنی قاسم متوجه علامتی روی بازو کودک شد علامتی
شبیه قرص ماه یعنی این علامت نشانه چیست ؟
ادامه داستان در قسمت بعد