دست نوشته
بسم الله الرحمن الرحیم
من هر ماه یک قسمت از ماجرای عجیب و باور نکردنی زندگی خودم در یک جزیر رو براتون میخوام بگم
اگه واقعا جراتش رو داری و نمیترسی میتونی بخونی وگرنه من پیشنهاد میکنم نخونید .....( عواقب بدی داره)
دوست دارم زندگی خودم برا برای بینندگان این وبلاگ بگم
شاید باور کردنی نباشه اما حقیقت داره
اسم من تو این وبلاگ سینا هست هر چند تو شناسنامه چیز دیگه ای هستم اما دوست دارم سینا صدام کنن
من 22 سال دارم و در یکی از جزیر ه های استان هرمزگان به دنیا امده ام به دلایلی نمیتونم اسم جزیر رو بگم
الانم که این ماجرا ها رو مینویسم تازه 1 ماه هست که اوضاء روحیم بهتر شده و وقتی به خاطراتم فکر میکنم مو های تنم سیخ میشه؟ فقط خوب بودنید اشباح و به خصوص جن ها در نواحی جنوبی کشور و نزدیک ساحل بیشتر دیده میشوند و زندگی میکنند.شاید باور نکنید اما هنوز هم جن گیر وجود داره و شاید همین الان که این داستان رو مینویسم یکی داره منو میبینه هنوز هم میترسم.
ماجرا از اونجا شروع شد که افراد روستایی ما که در ان جزیره زندگی میکردن یک کلبه ی قدیمی رو اتش زدند البته اینو از پدر بزرگم شنیده ام دلیلش هم این بود که از اون کلبه که خیلی قدیمی بود و با کاه گل و تن درخت خرما درست شده بود شب ها چیزی ها و صدا های عجیبی به گوش میرسید و اتش زدن کلبه هم به منظور گم شدن یک بچه تازه به دنیا اماده بود چون فکر میکردن مکان زندگی اشباح و جن ها هست ولی یک کار خودسرانه بود چون واقعا اون مکان نفرین شده بود و به دلیل اتش گرفتن اون کلبه دیگه هیچ وقت خواب خوش به چشم اهالی روستایی ما در اون جزیره دور افتاد نیومد همیشه شب هاچند نفر کشیک بودن و یک زنگ هم درست کرده بودن که مثله زمان های قدیم در هنگام خطر ادم ها رو بیدار کنند
اما هیچ کس نمیدونست که هیچ کس نمیتواند جلوی اتقاقاتی که قرار بود رخ دهد را بگیرد شاید داستان من کمی با واقعیت فاصله داشته باشد اما دوستان عزیز دنیایی که ما توش زندگی میکنیم چیزی نیست که فقط با چشم دیده میشود همیشه پشت پرده چیز های هست که فقط بعضی ادم ها قادر به دیدن انها هستند و ما فکر میکنیم اونها دیوانه شده اند ولی چه بسا ما ناتوانی ها و ضعف خودمان رو با دیوانه فرض کردن گروهی پنهان میکنیم شب ها یکی یکی میگذشت و روستایی ما در ارامش بود تا بلاخره فصل زمستان سر رسید و ماجرا از اونجا شروع شد که باز زنی حامله دختر کوچکی به دنیا اورد و چون روستایی ما 50 خانوار و300 نفر جمعیت نداشت همیشه وقتی کودکی به دنیا مییامد جشنی بر گزار میشد ان شب هم مثله روال گذشته جشنی تدارک داده شد و چون این جشن ها شب برگزار میشد و تا پاسی از شب حدود ساعت 10 شب ادامه پیدا میکرد اتشی روشن میکردند اما ان شب یک دفع اتش خاموش شد و وقتی اهالی روستا دوباره اتش را روشن کردن از دختر کوچک خبری نبود اما در گوشه ای دیگر یک گهواره کهنه به چشم میخورد که از ان صدای گریه ای میامد وقتی اهالی روستا ما گهواره را نگاه کردن بسیار وحشت زده شدند بلی در گهوار کودکی بود اما نه کودک انسان کودکی با چشمانی قرمز به پوستی سیاه رنگ و انگشتانی شبیه سم و دندان های که شبیه گرگ ها بود و گریه ای ترسناک که تصورش برای هیچ کس مقدور نمیباشد چه شده بود؟ کسی خبر نداشت ترس تمام روستا را گرفته بود پس کو ان دختر زیبا و مظلوم .همه در همین افکار بودن که صدای طبل گوش خراشی سکوت همه را شکست صدای طبلی که انگار از دل کو ها به صدا در اماده بود . دوستان خواننده ببخشید دیگه نمیتونم ادامه بدم حال روحیم باز بهم خورد باید برم
ادامه داستان رو تو قسمت بعدی میگم حتما بخونید